سخن1
پایت را بر زمینی که از آن تو نیست
مکوب
من بر من بی من عاشقم
پایت را بر زمینی که از آن تو نیست
مکوب
می خواهم برگردممم.............
..............
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سروده شده توسط شیوا
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد از پس هر چگونگی بر می آید
و وای بر کسی که دیگر معنایی در زندگییش نیابد و خود را تهی ببیند
و من دیگر چیزی از زندگیم نمی خواهم
همه چیز را می شود از یک انسان گرفت مگر یک چیزو آن:
آخرین آزادی بشر در راه گزینش رفتار خود
و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد
ولی من دیگر چیزی از زندگیم نمی خواهم
و من در رهایی درداور "نمی دانم چگونه بودن" آواره ام
آواره گی صفتی در من نیست خود من است
و من دیگر چیزی از زندگیم نمی خواهم
و این جنایتی بود که پدرم در حق من کرد و من چنین جنایتی در حق کسی نخواهم کرد
و من دیگر چیزی ندارم که از زندگیم بخواهم
کسی هست در این بیابان که درد یک نیروانای آرمیتایی را بفهمد؟
دیگر من از آسمان سخت نو مید............
نومید نومیدم


ناگهان
این
سوال
وحشتناک
در
من
افتاد
که
من
کدامم؟
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست
و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه ان است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش
حقا که نمی دانم که این که می نویسم راه " سعادت" است که می روم یا راه "شقاوت"
و حقا که نمی دانم که این نبشته ام طاعت است یا معصیت؟
شما بگویید چیست؟
ای که هوای من شده ای "دم زدن در تو حیات من است"
تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم
اما افسوس " افسوس که تو در زمین نیستی"
تو بر روی زمین نیستی " زمین از ان ما نیست" زمین از ان دیگران است
انکه مادر ماست "خدای ماست"روح هر دوی ماست" انرا که دو نیمه را یک سیب کرده است"انکه دو نیمه را یک خویش کرده است دریاب!!!!!!
پرنده ی معصوم و کوچک من ! افتاب که رفت پرواز کن
از روی خاک برخیز
این خرابه ی غمزده را ترک کن
بس است
می دانم که زمین بر دوشهای شکننده و نازکت سنگینی می کند
بر روی این توده ی خاک افسرده ای
در سایه پژمرده ای
گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو زبان به سرود باز کرده است
شمع من خاموش نگردی" ساقه ی گلبن بهار من نشکنی
کاشانه ی من ویران نگردی که اواره ای بی پناه مانده است
باز یافته ی من گم نشوی که بهشت باز یافته ی روحی هستی" که در دوزخ نشیمن دارد"
ای کالبد من روح سرگردان خویش را فرا خوان
من لبهایم را در حلقوم تو خواهم نهادو خود را در تو خواهم دمید تا حیاتت بخشم
ای روح من کالبدت را سراغ کن
لبهایت را در حلقوم من نه
خود را در من بدم تا حیاتم بخشی " که ما کالبد یکدیگریم" که ما روح یکدیگریم"که ما افریدگار یکدیگریم
که ما همه ایم
که ما همدیگریم
که ما جایگاهمان زمین نیست
ای که تو ان من دیگرمی
ای که تو ان من دیگرتم
مگر نه" تو خود را مسافری می یابی؟
مگر نه" که می دانی سفری می داری؟
بیا تا از این مدار بی حاصل و احتناق آور بگریزیم و از جبر این تبعیدگاه شوم به شهر خدا به " اتوپیا" به بهشت برین و عالم مثل ...... چه می گویم؟ به خانه ی خویش بر گردیم
" رجعت" شور انگیز ترین آرزوی دلهای خو نا کرده به تبعید گاه است


نظر یادتون نره 

کاشکی می شد نظر می دادین نمی دونین چقد آدم خوشحال می شه![]()
که در ان همه به تاریکی و تنگنا خو کرده اند ))




ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام تو را پیش از این ندیده بودم
پیش از این دور از تو در اقلیم دیگری می زیستم
من از کشور دیگری آمده ام من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادام در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم به نیست شدن دارم
دوست دارم دردهای کهنه ام را در زیر اسمان تو به فریاد سر دهم




اکنون به اقلیم دیگری رسیده ام "خلوت و انزوا و تنهایی" حیرت و رهایی و گمراهی"
پوچی و عبث و بیهودگی"
تکرارهای بی حاصل زندگی همه و همه را پشت سر نهاده ام و رسیده ام به انتظار
رنجم نه دیگر تنهایی که جداییست و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اویی



دیری است که از زندان های طبیعت "تاریخ"من و ما رها شده ام و
رسیدهام به دشت رهایی عبث و پوچی و اکنون از ان وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که بر ان گام هیچ کمه ای نرفته است
من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق انم
و که می داند که چه می گویم؟
مهراوه ی من![]()
من پرشکوه ترین سرودهای عالم را در ستایش تو _ ای دختر افتاب_ خواهم سرود
من پر شورترین کلمه های عاشقی را که برخوردارترین معشوقان جهان از ان نصیبی نبردهاند برایت خواهم ساخت
ای غزل غزلهای دل من

شبنم که تمام شب را در انتظار خاموش مانده است با نخستین بوسه ی افتاب بودن خویش را رها می کندو این عشق بازی اوست
که می داند که سرزمین بایر درون یک روح چیست؟و که میداند که کوزه ی خالی و غبار گرفته ی قلب یک سینه چیست؟
و که می داند که شاهباز اسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چیست؟
و که می داند که یک انسان چگونه پر می تواند شد؟
یک دل اباد چگونه می تواند شد؟

خدایا
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود اتنخاب کنم
اما آن چنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آمو خت
من ان نی خشکم که بر لبهای نوازشگر ناپیدای تو که قصه ی فراق را در من می نوازی به غربت خویش پی بردم و اکنون نه در این عالم که در خویشتن قرار ندارم و نه در زیستن که در بودن خویش نمی گنجم که جامه ی تنگ خویشتنم
اما........اما......... ایا کسی هست که رنج وحشتناک و دلهره اوره رهایی را بفهمد![]()
![]()
![]()
![]()
کسی می تواند در پای عشق بمیرد
که پیش از ان زندگی در پیش چشمهای وی مرده باشد![]()
خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر میدانی بچشان که :دوست داشتن از عشق برتر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه دشوار است زیستن در برزخ !!! ایا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند؟
انگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجاست را اندکی فرو بنشاند؟
انسان بودن نیست شدن است طرح است
در این شدن ماهیت های خدادادییش را از وجود خود می زداید و خود ماهیتی به دست خویش میسازد تا انجا که می شود وجودی که دیگر هیچ ماهیتی ناخوداگاه ندارد
هر چه هست کار خود اوست



انچنان که می فهمندمان هستیم
پس اگر از فهمیدن دیگران رها شدیم از هستن خویش گریخته ایم
اگر تاریخ را بکشیم انگاه مطلق پیش می اید و من گذشته ام را کشتم و به مطلق رسیدمبرگ و بار تاق که تنها زندگی میکند و تنها میمیرد و تنها برانگیخته می شود)
خود را همچون صاعقه برجانم زد و من در برق ان خود را به چشم دیدم!
قلمی رنگ خورشید به دستم داد و قلمم را که به رنگ سیاه بود از دستم
گرفت
و من ان شب را نشستم و ایمانم را نوشتم
همین! 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی انقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
که او پی در پی و دایم دم گرم خودش را سخت در گلویم بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را



ست و درد این است که
بودن خود برای چیست؟
از انکه دلم بر ان بلرزد
هستی تهی تر از انکه بدست اوردنی "مرا زبون سازد و من
تهی دست تر از انکه از دست دادنی" مرا بترساند



